تبليغاتX
فضای دخترانه من
تنها ارزشی که مردها دارند , اینست که از آنها متنفر باشی ...
 

      سلام

چه قدر تنهایی خوبه . از وقتی که خیلی کوچک بودم ٫ تنها آرزوی بزرگم این بود که تنها باشم و از هوای سبک تنهایی خودم تنفس کنم . این هوا بهم انرژی می ده . روح می ده ..... زندگی می ده ..... همه چی .. واقعا .. همه چی ....

  این از مشخصات آدمای تنهاست که اجازه می دن همه باهاشون درددل کنند ٫ ولی خودشون اگر دم مرگ هم باشند ٫ لب نمی گشایند و راز دل را افشا نمی کنند . ....... با همه ی اینها ٫ آدمای تنها باید یه جا برای خودشون داشته باشن تا حرفاشونو برن اونجا بریزند ٫ تا برای گوش دادن به دیگران با کمبود ظرفیت مواجه نشن . من معمولا تو دفتر برای خودم حرفامو می نویسم .. ولی خب .. هیچ وقت جوابی نمی شنوم . البته خودم این راهو انتخاب کردم . جدیدا هم میام اینجا حرفامو می گم تا سبک شم .

سال ۸۲ مادر بزرگم سکته مغزی کردند ... قشنگ یادمه شبی که من امتحان فیزیک ۱ داشتم . .. .

و اون سال تا حالا یکی از اتاق هامون شده اتاق بیمارستان . خیلی سخته باید کلی مواظب باشیم تا بدنشون زخم نشه ..... پدر بزرگم هم از اون سال دچار نوعی افسردگی شده .. من خیلی خیلی هواشونو دارم . با اینکه روزا دیر می رسم خونه ٫ ولی سعی می کنم همیشه پر نشاط باشم .. تا به همه روحیه بدم . تا توی خونه کسی احساس ناراحتی نکنه و بوی مرگ فضای خونه رو نگیره ...... با همه ی این اوصاف ٫ منم آدمم ..... حتی وقتی سرم هم درد می گیره ٫ به کسی نمی گم و می رم اونم می نویسم ...... خیلی وقت ها هم از صبح فقط منتظرم تا شب بشه تا بتونم راحت یه دل سیر گریه کنم .......

         ای کاش دنیا این جوری نبود ..........

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 21:41  توسط فمنیست  | 
حریق خزان بود

همه برگ ها آتش سرخ

همه شاخه ها شعله زرد

درختان ٫ همه دود پیچان

                           به تاراج باد

و برگی که می سوخت ٫

                          می ریخت ٫

                                    می مرد .

و جامی سزاوار صدها هزار آفرین ٫

                         که بر سنگ می خورد

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست

و باد غریب ٫

عبوس از بر شاخه ها می گذشت ٫

و سر در پی برگ ها می گذاشت .

فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد ٫

و برگی که دشنام می داد ٫

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

                                    لبریز می کرد .

و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد ...

حریق خزان بود

من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام شعله ور بود

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست ٫ می تاخت ٫

                                          می کوفت ٫ می زد ٫

                                                       به تاراج می برد

و جانی

        که چون برگ

                   می سوخت ٫ می ریخت ٫ می مرد ......

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی ـ که خاموش خاموش می سوخت ٫

گفتم :

مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین گرم بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می کشاند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ .......

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:33  توسط فمنیست  | 
 

 

     سلام . دیشب جشن فارغ التحصیلی مون بود . خیلی خوب برگزار شد . ولی خوب یه نفر که خیلی منتظرش بودم نیمده بود . ...... آخر مراسم ٫ نتونستم خودمو کنترل کنم و کلی اشک ریختم.

ولی دیگه همه چی تموم شد . همه ی خاطراتم ٫ همه ی احساسم ٫ همه چی .... حالا منتظرم که زمان کار خودشو شروع کنه . کمکم کنه فراموشش کنم و مرهم دردهایم باشه .

از امروز هدف جدیدی برای خودم تعیین کرده ام . هدفم این است که تا آن جا که می تونم درس بخونم . همه ی مطالبو عمقی یاد بگیرم . کل پاییز را صرف خوندن کنم و در ماه دی ٫ تست بزنم و مطالبو مرور کنم . من باید امسال کنکور فوق قبول شم . برام دعا کن ٫ دعا کن قبول شم و خبر قبولیمو همین جا توی وبلاگم بهت بدم . می خوام آنقدر رتبه ای که می یارم خوب باشه تا دوباره بتونم به دانشگاه خودمون برگردم ... و این بار در یه مقطع بالاتر .........

خوشحالم که ماه رمضان شروع می شه . می خوام سحر ها ٫ که بلند شدیم سحری خوردیم ٫ بعدش دیگه نخوابم و کتابامو بخونم .......

خدا جونم ٫ کمکم می کنی ؟

...... سخنی دیگر ندارم . سپلاس و فعلا بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:49  توسط فمنیست  | 
 

   از زمانی که تصمیم گرفتم در این وبلاگ سخن برانم ٫ نظرات بعضی از دوستان در مورد نوشته هایم کمی شناختم را در مورد مردم بیشتر کرد . و آن اینکه مردم سریع آدم را متهم می کنند . به چیزهای مختلف ( تند سخن گفتن ٫ بی فکر بودن ٫ سطحی و بچه گانه نظر دادن ٫ توهین کردن ٫ عدم شناخت وخیلی موارد دیگر ... ) . این شد که تصمیم گرفتم در این پست کمی راجع به خودم بگویم . خودم در فضای دخترانه خودم ........

مرا هرجایی دیگر غیر از فضای این وبلاگ ببینید ٫ نمی توانید تصورشو هم بکنید که من یک چنین وبلاگی داشته باشم . بسیار نسبت به اطرافیانم و اتفاقاتی که رخ می دهد خوشبین هستم . سعی می کنم از همه٫ چیزهای خوب را یاد بگیرم و با همه دوست باشم . تاثیر گذارم و شخصیتم به گونه ای است که اکثر افراد در کنارم احساس راحتی می کنند . من به مردم تا زمانی که با من هستند اجازه می دهم که خودشان باشند و از بیان بودش حقیقی خودشان لذت ببرند .

خودم هم تا آنجا که ممکن است به مردم عشق می ورزم و عقیده ام در زندگی این است که در همه ی زمانها و مکانها انرژی مثبت در فضا بیفکنم ...

به نظر خودم این مهم ترین ویژگی های فردی ام هستند . از شما که مرا می خوانید بی نهایت سپاسگزارم . ...

حال می خواهم بگویم چرا فردی با این ویژگی ها ٫ چنین وبلاگی برای خویش درست کرده : چون من نه بچه ام ٫ نه افکار رادیکالی و بچه گانه دارم ٫ نه تند سخن می گویم و نه بسیاری دیگر . من فقط برای مردم ایرانم تاسف می خورم . من از نابهنجاری های اجتماعی غمگینم . از اینکه در جامعه همه ی صفات بد به صورت یک قانون کلی درآمده اند ... و چون همیشه تنها بودم ٫ از گذشته تا کنون و هیچ وقت ٫هیچ جا و هیچ کس را نداشتم تا حرفهایم را گوش بدهد ٫ در این جا برای خودم می نویسم . تا مرهمی باشد برای دردهایم . تا کمی سبک شوم و بتوانم در حضور واقعی خودم در جامعه با همین مردم که در ای جا از بدی هایشان می گویم ٫ به شیوه ای نیکو برخورد کنم .

این واقعیات های اجتماعی را از این رو در این جا می نویسم تا لااقل تلنگری باشد برای کسانی که چنین اند . و الا چه چیز زیباتر از ذکر مردی ها و مردانگی های مردم ایران زمین ....

فقط همین .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:0  توسط فمنیست  | 
 

    در این یادداشت برای خودم می خواهم چند رویداد را بررسی کنم . اگر خواستی تو هم می تونی نظرتو دراین باره بدی .

۱- دوستم در یکی از گرایش های رشته مون ٫ در دانشگاه همدان قبول شد .(روزانه البته ) خودش اهل یکی از شهرستان های جنوبی است و در این چهار سال هم که با بودیم ٫ در خوابگاه بود و دور از خانواده اش . ۳ برادر دارد که ۲تاشون دانشجو هستند . یکی عمران آزاد می خواند و یکی هم پارسال از طریق همین طرح بدون کنکور دانشگاه آزاد ٫ داره می دانشگاه . شهر اولی کمی از شهر محل زندگی خانوادشون دوره و پدر دوستم مجبور شده براش خانه هم بگیره ( یعنی علاوه بر ترمی حدود ۱ میلیون شهریه ٫ باید اجاره خانه ی مجردی آقا رو هم بده . ) تازه تا به حال ۱ ترم مشروط شده و چند تا واحد هم افتاده و درسش حالا حالا ها تموم نمی شه .

دومی هم ٫ خوشحال هر ماه کلی پول می خواد تا جلوی دوستاش کم نیاره . فکر کن بچه شهرستانی ...دنبال ساعت ورساچه و کفش نایکه .... جدیدا هم تهدید کرده اگر برام ماشین نخرین خونه نمی یام و کراک می کشم و می رم دنبال ماری جوانا ( همون حشیش خودتون برادر ٫ زیاد به مغزت فشار نیار ..)و .....

همه اینا رو داشته باش تا بهت بگم ٫خواهر این دو دوست عزیز٫ یکی از زرنگترین بچه های دانشکده مون بود . و حالا هم برای ادامه تحصیلش دو سال دیگه از خانوادش دوره و همه دل مشغولیش اینه که پدر و مادرش ازش راضی باشن ....

۲- یکی از آشنایان من ٫ که فوق لیسانس ادیان داره ٫ ۸ سال پیش با یک نفر که دندانپزشکی شو تازه از دانشگاه بهشتی گرفته بود ٫ ازدواج کرد . پسره از اول چیز زیادی نداشت ٫ ولی کم کم با کمک پدر خانومش در بهترین نقطه شهر مطب دندانپزشکی با پیشرفته ترین امکانات روز تاسیس کرد .  بعد از چند سال بچه دار هم شدن...

از نظر شرایط زندگی کاملا ایده آل بودن ٫ تا اینکه متوجه شدیم آقا ظاهرا این زندگی راحت و آرام دلشو زده و راه افتده دنبال یکی دیگه و اصلا انگار نه انگار که کس دیگه ای بوده که او را به اینجا رسونده و خودش به تنهایی هیچی نبوده و مهم تر از همه این که بچه داره ..........

آخه چرا شما مردا ای قدر٫ قدرنشناس و بی معرفتین ؟

این قصه سر دراز دارد . باز هم می آیم و می گویم .. آنقدر می گویم تا خودتان هم از خودتان بدتون بیاد و کمی به خودتون بیاین ..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:2  توسط فمنیست  | 
 

               تصمیم های مهمی گرفتم . چیزای زیادی یاد گرفتم . از هر چیز و هر موقعیت ٫ بهترینشو می خوام . به کم راضی نیستم . چون سرشت مرا با نیکوترین ها آمیخته اند . برای همین باید خیلی تلاش کنم . سحرخیز باشم و از همه ی زمانی که در اختیارم است استفاده کنم . با بقیه هم مهربان باشم و تا آنجا که می توانم کمکشون کنم .

خداجونم کمکم می کنی ؟ حق من از این دنیات خیلی بیشتر از اینها است . کمکم می کنی بهش برسم ؟

سپاس

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:52  توسط فمنیست  | 
 

    امروز روز خاصی برایم بود . اتفاق های خاص تنها برای آدم های خاص روی می دهد و من یکی از آن ها هستم .

چندی پیش در دانشگاه برای همایشی ثبت نام کردیم که افتتاحیه اش امروز بود . بعد از قرآن و خواندن سرود ٫ همه به صحبت های مجری برنامه گوش می دادیم که یک دفعه ٫ مردی با صورت پوشیده شده و یک اسلحه ی نظامی وارد سالن شد و همه را در سکوتی ژرف غرق کرد . مجری که همان ابتدا به شکل کاملا مفتضاحانه ای فرار کرد ( و البته به خاطر این کارش ۵ دقیقه هو شد )

پسره ٫ گروگانگیر ٫ خودش از افراد نظامی و بسیج و این جور چیزا بود . اسمشو گفت ٫ محمود بود . فامیلیشم گفت ٫ ولی من نمی گم ٫ شاید راضی نباشه .

حدود ۱ ساعت برامون حرف زد ٫ دو تا سی دی و یک عکس و چند صفحه هم نوشته برایمان آورده بود . سی دی ها راجع به شکنجه ی جوانانی توسط نیروهای امنیتی بوده ( به گفته ی خود این آقای محمود ) که خوب بخش نشدن . ولی من عکسشو دیدم ٫ عکس خودش بود با لباس نظامی و چند نفر دیگه .

من و دوستانم کمی دیر رسیدیم و در ردیف یکی مانده به آخر نشسته بودیم . گروگانگیر به خاطر امنیت خودش ٫ حدود ۴۰ دقیقه در ۱ متری من ایستاده بود . فکر کن در حالی که همه از ترس داشتن می مردن من ازش پرسیدم : شما حالا چی می خواین ؟ کار یا پول ؟ گفت : کار چیه ؟ ..... و دیگه دنباله ی حرفشو نگرفت .

دلم برایش کمی سوخت . در انتها گفت که دو کار می تواند انجام دهد . یا جلوی چشمان ما روی سن خود کشی می کند . ( که وقتی اینو گفت ٫ یکی از پسرا بهش گفت ٫ نه این کارو نکن ... خطر داره حسن .) و یا باید بهترین پزشک مغزو اعصاب را برای مادرش که سکته ی مغزی کرده و در یکی از بیمارستان های بروجرد بستریه ببرن . و بعدش نشست و گریه کرد .

من شاید برای اولین بار بود که دلم برای مردی کمی سوخت .

بعد از آن که همگی دوباره به سالن برگشتیم ٫ بعد از هو کردن مجری و تشویق جانانه خانمی که در تمام مدت مواظب ما بود تا محمود تیراندازی نکنه ٫ آقای علیرضا بهشتی برامون صحبت کرد و قول داد که با نیروی انتظامی صحبت می کنه و ازشون می خواد که زیاد اذیتش نکنن .

................... این از این . من تا به حال در زندگیم تجربه ی گروگان بودن را نداشتم . خیلی هیجان داشت .

به شدت احساس تنهایی می کنم . نتایج کنکور هم امشب آمد . قبول نشده بودم . با خود می گفتم ای کاش جریان امروز یک کشته داشت و آن یک کشته من می بودم . شکستی این چنین واقعا برایم تلخ بود .

نیاز داشتم حرفهایم را که خیلی اهمیت داشتند برایم به کسی بگویم . کسی را نداشتم ٫ اینجا نوشتمشان تا تنها کمی از غمم کاسته شود .

این گفته ویرژیل را به یاد آوردم که می گوید : غم مانند تیری است که بر قلب آدمی می نشیند . هر چند او قادر است تیر را از قلبش بیرون آورد ٫ ولی اثر آن تا سالها بر جانش می ماند و او را آزار میدهد .

خدایا ٫ در عین حال که با آمدن و رفتن هر نفسم تو را شکر می گویم که نعمت های زیادی به من دادی ٫ و از همه مهم تر نعمت سلامتی را ... ولی هربار شکوه می کنم و می نالم که آه .. خدای من .. چرا خودکشی را گناهی عظیم قرار دادی ...

بدرود 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:17  توسط فمنیست  | 
 

     « تنها عشق حقیقت دارد » ٫ عنوان کتابی است از یک نویسنده امریکایی . دکتر ال وایس . روانشناش است و مطالب کتابش همگی مستند هستند . در واقع خاطرات بیمارانش را برایمان باز گو می کند . اعتقاد دارد زندگی های پس از مرگ امکان پذیرند و همه ی ما هم در گذشته بارها زیسته ایم و هم در آینده باز هم خواهیم زیست و در هر بار زندگی چیز تازه ای یاد می گیریم . در زندگی های گذشته مان با افرادی بوده ایم که در زندگی امروزمان هم به نوعی حضور دارند . او می گوید اگر در نگاه اول از کسی خوشتان بیاید به این معنی است که او در گذشته دوست یا فامیل شما بوده که همدیگر را بسیار دوست داشته اید .

        جالب است نه ؟ خودم که خیلی خوشم اومد .

امروز از صبح همه ی سی دی ها مو مرتب کردم . چند تا سی دی دارم که دیگر به دردم نمی خورند . به نظرتون باید چی کارشون کنم ؟ همین جوری بندازمشون تو سطل آشغال ؟

الان هم باید برم سراغ گزارش نویسی . باید تا دوشنبه تمام شه . تموم می شه خودم هم می دونم .

راستی چندی پیش اون هم کلاسی مو دوباره دیدم . جالبه اصلا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم . به جز اینکه ضربان قلبم ۸ برابر شد ! (عمق بی حسیو دارین که ! ) . ولی بعد به خودم تلقین کردم که این افزایش ضربان قلب از تنفره . کلا به خاطر تنفر از او و از همه ی پسران عالم . من فقط از این یکی یه کم خوشم اومده بود ٫ وگرنه که توی دیفالت برنامه ی زندگیم نوشته :

تو از همشون بدت می یاد .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:11  توسط فمنیست  | 
 

 

ای کاش شماها همتون مثل کوروش وپسرش بردیا و عموزاده اش داریوش بودید . ولی چه حیف همگی خوی کمبوجیه فرزند ارشد او را به ارث برده اید . ای کاش کمی اخلاق داشتید . کمی با شخصیت . البته در میان انبوهتان وقتی می گردم تک تک جوانمردانی هم پیدا می کنم . مثل بسکتبالیست هامون . (ایول کلی بهمون فاز دادن ! ....... می بخشید اگر نثرم در این جمله کمی تغییر کرد . آخر هیجان داشتم )

باز هم حرف دارم ولی می خواهم به کتاب فروشی روم . شاید باز هم بیایم .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 18:20  توسط فمنیست  | 
 

  یکی از همکلاسی هام بود .

اصولا در جمعی که قرار می گیرم ٫ پسرا مشتاق شنیدن نظرات من هستند . دیگر به سوالات این افراد غریبه عادت کرده ام . با نگاهی سرد بهشان نگاه می کنم . بهشان احترام می گذارم و جواب سوالشان را می دهم و وقتی بهم می گویند ( به امید دیدار خانوم ) ٫ تنها به لبخندی بی روح اکتفا می کنم . خودم اگر بمیرم هم سراغ یه کدومشون هم نمیرم . اطرافیانم می گویند خیلی مغرورم . ولی خودم این طور فکر نمی کنم . خوب ٫ چه کار کنم دلم می خواهد همیشه همه ی کار هایم را خودم انجام دهم .

........... داشتم می گفتم . هم کلاسی ام بود . طبق معمول با او در موقیعت های مختلف برخورد می کردم . سرد سرد سرد ... دیگر همه ی پسرا به نوعی فهمیده بودند که من از رابطه داشتن با آن ها بیزارم . او هم می دانست . او هم مرا تحویل نمی گرفت . ولی همان قدر که همدیگر را تحویل نمی گرفتیم (ریز میدیدیم همو ) همان قدر هم به هم احترام می زاشتیم و به هم کمک می گردیم . از تبادل افکار گرفته تا مسائل درسی . دو سال همین جوری ٫ با هم بودیم . اصلا برایمان ننگ بود به هم سلام کنیم . ولی دلمان برای هم تنگ می شد . در چند مورد او به من نشان داد که خیلی دوستم دارد . و من هم یکی دو موردش را بی جواب نگذاشته بودم .

دیگه تا این آخری ها ....... همش منتظر بودم ٫ یا خودش بیاد یا یکی از دوستانشو بفرسته بهم بگه که دیگه عاشقم شده .. مطمئن بودم می یاد .

ولی ٫ دقیقا در همان روزی اشتیاق داشتم تمام راز دل را برایم فاش کنه ٫ در کمال ناباوری فهمیدم در این مدت که نگاه های عاشقانه به من می کرده ٫ خودش یکی دیگه از بچه هامونو دوست داشته .این شد که مطمئن شدم دل اصلا به دل راه نداره . عشق دروغه و پسرا بی مایه اند . آنقدر دلشون کم عمقه که  دست از عشق یکی بر می دارند و می رن سراغ دیگری . خیلی راحت .

خیلی نا خوسته این تجربه را تجربه کردم . پس بهم حق بدین ازتون بدم بیاد و حرفاتون چندان به دلم ننشینه . نظر یک نفر را در این میزارم . چون بهش قول داده بودم :

(ین هم نوشته ام:
دوباره فکر تو به سراغم آمد. فکری که هیچگاه از من جدا نمی شود اما من باید فقط در لحظات خاصی بنویسم. وقتی قلم به دست می گیرم احساس خوبی دارم چون تو و فکر تو از دنیای پر تلاطم ذهن من بیرون می آیید و مقابل چشمانم روی صفحه کاغذ می نشینید. آن وقت من با تو حرف می زنم. واژگان تصاویری بریده بریده از تو و آن چشم های اهورایی ات ارائه می دهند و تو بدین ترتیب مقابلم قرار می گیری و به حرفهایم گوش می دهی. برای آنها که از دور و نزدیک به من نگاه می کنند خیلی خنده دار است که من گاهی کاغذ را می بوسم. می بوسم چون احساس می کنم این تویی که در دل کلمات نشسته ای. هر بار که قلم برمی دارم تصور می کنم این آخرین نوشته ام خواهم بود اما هر چه بیشتر می نویسم مشتاق تر می شوم و این طور می شود که به قول آن بزرگ گفتگوهای تنهایی شکل می گیرد.

بیشتر وقتی قلم به دست می گیرم که شب شده و شهر خوابیده. آن وقتهاست که می نویسم. می نویسم و پاره می کنم. می نویسم و پاره می کنم یعنی خودم نمی نویسم این تو هستی که مرا می نویسانی. از پنجره رو به خیابان وارد می شوی. پرده را کنار می زنی و می نشینی مقابلم. مطمئن هستم که روزی این نوشتارهای سر سبز را می خوانی و همین برایم کافی است. اینکه بدانی حتی وقتی نیستی چهره تو مقابل دیدگان من هست و نمی توانم تو را فراموش کنم.

چطور می توانم تو را فراموش کنم؟ تو از آنها نیستی که بیایی و بروی. تو تجسم تمام آرزوهای منی. نیمه گمشده ای که سالها به دنبالت گشته ام. می دانی؟ هر آدمی فقط یک نیمه گمشده دارد و بقیه کسانی که دوستشان دارد فقط جلوه هایی از آن نیمه گمشده را دارند و آدم را جلب می کنند. اگر چشم باز کنی اطرافمان پر است از آدم هایی که عوضی گرفته اند. یادت هست می گفتی آدم می تواند فقط عاشق یک نفر باشد. بقیه را دوست دارد. معشوق فقط یکی است. همان نیمه گمشده که بعضی ها تا پایان عمر هم پیدایش نمی کنند و تو نیمه گمشده منی که یافتمت هر چند کمی دیر. آه! ای یقین گمشده بازت نمی نهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 18:22  توسط فمنیست  |